@joooookbot

***** (176)

Published: August 3, 2015

Support languages: فارسی

joooookbot
به جمع٤٥٠٠٠ نفره ي ما بپيونديد
هر ده ديقه يك عكس و كليپ و جوك جديد برات ارسال ميشه:)
Rate and review:
*****
Send
Reviews (41):
Ilya - 9 months ago
*****

@audio_vk_bot - Скачать музыку из VK без ограничений

Гуля❤️ - 9 months ago
*****

@muschart - Top music channel in the whole world! 🎶

💅sajede💄 - 2 years ago
*****

داستان لعیا

من و لعيا 
ساعت 6عصر بود.حوصله خونه موندن نداشتم چون نتايج كنكور رو داده بودن و من قبول نشده بودم و حسابي پكر بودم.رفتن تو كوچه و با بچه ها صحبت ميكرديم.2-3 تا ديگه از بچه ها هم مثل من نتونسته بودن قبول بشن.من رتبه خوبي هم داشتم ولي انتخاب رشته درست نكرده بودم.همينطور كه داشتيم با بچه ها در مورد كنكور حرف ميزديم مهران اومد.مهران پسر همسايه بغليمون بود كه من خيلي هواشو داشتم.10سالش بود ولي من به خاطر لعيا (خواهرش)هواشو داشتم.لعيا يه سال كوچيكتر از من بود.مهران اومد و يه خبر بد بهمون داد.لعيا از دانشگاه قبول شده.
لعيا يه سال جهشي خونده بود و هردومون تجربي ميخونديم منتها اون تو تيزهوشان بود و من نمونه مردمي ميخوندم.بگذريم.من و لعيا با هم دوست بوديم و خونواده هامونم مشكلي در اين مورد نداشتن چون ما از بچگي با هم بزرگ شده بوديم و خونواده هامونم بهمون كاملأ اعتماد داشتن.ما هم شلوغي نميكرديم.فقط دوست بوديم مثل دوتا دوست دختر يا دوتا پسر.
لعيا از دانشگاه قبول شد و من موندم.ديگه ازش خجالت ميكشيدم و راستش اونم زياد بهم محل نميذاشت .ديگه خانوم مهندس شده بود.يكسالي به همين منوال گذشت و من هم از دانشگاه قبول شدم.و با لعيا هم دانشكده شديم.هم رشته نبوديم ولي تو يه دانشكده بوديم و بعضي درسهامونم مشترك بود.ديگه كم كم لعيا بازم مثل قبل ميومد پيشم و با هم حرف ميزديم.ولي اون احساس قبل رو بهش نداشتم.لعيا غليظ آرايش ميكرد و با پسراي همكلاسيش بلند بلند ميخنديد.اون دختر معصوم نبود كه من ميشناختمش.از چند تا از بچه ها هم شنيدم كه با 2-3 تا از پسرا دوست بوده.راستش يه حس عجيب و نا آشنايي بهش داشتم.شايد هوس بود...
خلاصه ما تا آخرين سالي كه لعيا درسش تموم شد با هم نسبتأ صميمي بوديم.خيلي ها هم بهم حسودي ميكردن و شنيدم پشت سرمون خيلي حرفا ميزدن.لعيا دختر خوشگلي بود.زياد قد بلند نبود ولي جذاب بود.من يك سال بعد از لعيا درسم تموم شد.همون سالي كه من درسم تموم شد خونوادة لعيا يه خونه ديگه تو يه محله ديگه خريدن و رفتن اونجا تا نزديك مادر بزرگ لعيا باشن.اين خونه رو هم نگهداشته بودن.چون باباي لعيا وضعش خيلي خوب بود و يه مرغداري بزرگ داشت.القصه من تو يه شركت ترخيص كالا مشغول به كار شدم و ديگه از محلمون كمتر خبري داشتم .چند سالي سپري شد و من از سر كار داشتم چت ميكردم كه با دختري آشنا شده كه همشهريم بود.دوست داشتم بيشتر ازش بدونم.خودمو الكي معرفي كردم و آدرس اشتباهي دادم.بعد از چند جلسه باهاش راحت تر بودم و خودشو معرفي كرد : لعيا.... . باور نميكردم كه اين همون دختر باشه.عكسش رو هم نشون داد و ديدم كه بعله خودشه.منم يه عكس الكي نشونش دادم.ازم شماره تلفن خواست كه گفتم بعدأ .از هردري صحبت كرديم و نوبت رسيد به علايقمون.بهم گفت از چي بيشتر از همه خوشت مياد.گفتم :راستشو بگم؟گفت:آره.
گفتم :بدون سانسور ؟ گفت : هرچي هست بگو. گفتم من ديوونه سكس هستم.چيزي نگفت.پرسيدم:ناراحت شدي؟
گفت : جا خوردم.به همين راحتي در مورد سكس حرف ميزني؟
گفتم:علاقه دارم خب.چكار كنم.
پرسيد : تجربه هم كردي ؟منم الكي يه چيزايي گفتم.پرسيدم راستي تو خوشت مياد؟گفت نه زياد.يه بار امتحان كردم با پسر عمم ولي اصلأ جالب نبود.درد داشتم.پسر عمه لعيا رو خوب ميشناختم.پسر رندي بود.كم كم باهاش در مورد سكس بيشتر حرف زدم.عكس و فيلم سكسي و از اين فيلماي مخفي ايراني بهش نشون دادم.علاقه مند شد.ازم شماره خواست و اينبار همراهمو بهش دادم.زنگ زد و كمي با هم صحبت كرديم.جالب بود كه منو نشناخت.منم معرفي نكردم.
چند بار پشت تلفن سكس كرديم و حال اومديم جفتمون.ديگه حسابي راه افتاده بود و حشري شده بود
بالاخره روز موعود رسيد و ما با هم قرار گذاشتيم تا همديگه رو ببينيم.براي اينكه كسي مارو نبينه تو باغ رضوان قرار گذاشتيم.ساعت 10صبح روز دوشنبه اواسط مرداد ماه بود.من چند دقيقه زودتر رفتم كه مسلط بشم روي اوضاع.وقتي رسدم ديدم قبلأ اومده.كمي دورتر از ماشينش نگه داشتم.لعيا يه پرايد سفيد داشت و من هم يه وانت مزداي دوكابين.پياده شدم و از وسط درختا اومدم به سمت لعيا.خودمو زدم به اون راه كه يعني من دارم ميرم سر خاك و ناگهان لعيا رو ميبينم . سلام و احوالپرسي كرديم و پرسيدم:از اين ورا؟دستپاچه شد و گفت : اومدم سر خاك مادر يكي از دوستام و منتظر دوستم هستم كه بياد با هم بريم.گفت شما از اينطرفا؟گفتم منم با دوست دخترم قراردارم اينجا؟تعجب كرد.گفت :دوست دخترت؟
گفتم : آره.يه كم بهم نگاه كرد و گفت اسمش چيه؟خنديدم و گفتم:لعيا.چطور مگه ميشناسيش؟
از تعجب شاخ درآورده بود.گفتم :آره منم.خودمم.اشتباه نكردي.
از خجالت سرخ شد.گفتم :اينجا ميبينن بده.بريم يه جاي خلوت تر.چيزي نگفت و با من راه افتاد.
كمي باهاش صحبت كردم و يه كم بهتر شد وضعش. گفتم:جايي داري كه با هم راحت باشيم؟كمي مكث كرد و

Mehdi🔱Ahmadi ● - 2 years ago
*****

@sexbat

F a T i - 2 years ago
*****

گفتی می‌آیی

و یاد اخبار هواشناسی افتادم

که لذتِ باران‌های بی‌هنگام را می‌بَرد

گفتی می‌آیی

و یاد تمامِ روزهایی افتادم

که بیهوده چتر برداشته بودم
از مجموعه ی صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر

Load more reviews...
Bot languages:
  • English
  • فارسی
  • Русский
  • Italiano
  • Español
  • Deutsch
  • العربية
  • Català
  • 中文
  • Čeština
  • Nederlands
  • Français
  • Hausa
  • עברית
  • Bahasa Indonesia
  • 日本語
  • 한국어
  • Bahasa Melayu
  • മലയാളം
  • Português (BR)
  • Polski
  • Türkçe
  • Українська
  • Ўзбекча
  • isiZulu
Website Language:
  • English
  • فارسی
  • Русский
  • Español
  • Deutsch
  • Nederlands
  • Português (BR)