@dokhtare_sahra_bot

***** (1)

Published: July 26, 2016

Support languages: فارسی

Dokhtare_sahra
رمان زیبا و عاشقانه ی دختر صحرا

به قلم.رویا.دهقانی


تا خود چشمه گفتیم و خندیدیم.وقتی رسیدیم مشک ها رو پر کردیم.خواستم برگردم که مشتی آب تو صورتم پاشیده شد.با خشم برگشتم سمتش ولی وقتی قیافه ی خندونش رو دیدم عصبانیتم رو یادم رفت.مشک رو زمین گذاشتم،مشتم رو پر آب کردم و پاشیدم بهش.صدای خنده ها و قه قهه هامون تا کلی راه میرفت ولی توجهی نکردیم.همینطور مشغول آب بازی بودیم که دیدم طرلان تکون نمیخوره.چند بار صداش کردم ولی فرقی نکرد،رد نگاهش رو که گرفتم نگاهم میخکوب شد به فرد رو به روم،مرد خوش پوش و خوش قیافه ای که سوار اسب سیاهی بود و فوق العاده آشنا به نظر میرسید.آروم زیر لب زمزمه کردم


-ششششش....شششروین خان!!!!

نیم نگاهی به چهره ی متعجبم انداخت ولی همین که چشمش به طرلان افتاد رنگ نگاهش عوض شد.سلامی زیر لب گفتم که با تکون دادن سرش جواب داد،تو دلم گفتم عجب عقده ایه ولی خودم هم میدونستم که جرئت به زبون آوردنش رو ندارم.

هر چی باشه اون پسر ایلخانه و من دختر یه رعیت.درسته مادرم دختر کدخداست ولی این چیزی رو تغییر نمیده.باز هم به یه رعیت اونطور که باید احترام گذاشته نمیشه.

نگاهش به طرلان بود

-دختر کی هستی?اینجا چیکار میکنی?

طرلان سرش رو زیر انداخت،صورتش از زور خجالت سرخ شده بود

-دختر کلانتر ایلمازم خان زاده،اومدیم چشمه آب ببریم

سری تکون داد

-زیاد از چادرتون دور نشید.عمله ها این اطراف دارن میچرخن،فعلا اینجاها نپلکین.
Rate and review:
*****
Send
Reviews (0):
Bot languages:
  • English
  • فارسی
  • Русский
  • Italiano
  • Español
  • Deutsch
  • العربية
  • Català
  • 中文
  • Čeština
  • Nederlands
  • Français
  • Hausa
  • עברית
  • Bahasa Indonesia
  • 日本語
  • 한국어
  • Bahasa Melayu
  • മലയാളം
  • Português (BR)
  • Polski
  • Türkçe
  • Українська
  • Ўзбекча
  • isiZulu
Website Language:
  • English
  • فارسی
  • Русский
  • Español
  • Deutsch
  • Nederlands
  • Português (BR)