@dastantarssnakbot

***** (1)

Published: November 28, 2016

Support languages: فارسی

Tarsnak
👻فرار👻
در شهری قدیمی در ناحیه مرکزی کشور مالزی، ساختمانی وجود دارد که متعلق به زمان قبل از جنگ است. در ابتدا آن ساختمان محل سکونت تجار و بازرگانان ثروتمند بود. اگرچه در یک دوره زمانی خالی از سکنه بود ولی بعدا انجمن محل، آنجا را مصادره کرد و به محلی برای درس خواندن و مطالعه دانش آموزان اختصاص داد.

آن ساختمان در اطراف شهر واقع شده بود و خانه ای در آن حوالی به چشم نمی خورد. فقط یک پیست دوچرخه سواری در کنار آن قرار داشت که به جاده اصلی منتهی می شد. از این رو منطقه ای پرت، دورافتاده، متروکه و بسیار خلوت و ساکت محسوب می شد. با این اوصاف، برای دانش آموزان محل، منطقه ی مناسبی برای مطالعه و درس خواندن به حساب می آمد، به دور از هیاهو و غوغای شهر و مزاحمت های اعضای خانواده ها.

چندین سال بود که جی، کی، می و لین برای مطالعه به آن ساختمان می رفتند. از آنجایی که هرگز تجربه بدی در ارتباط با آن ساختمان پیدا نکرده بودند، به آنجا خیلی علاقه داشتند، فقط دور بودن آنجا از شهر کمی مشکل ساز بود. آنها معمولا بعد از بسته شدن در کتابخانه شهر، به آنجا می رفتند.

آن سال با شروع فصل امتحانات آنها مطابق معمول راهی آن ساختمان شدند. بعد از صرف شام ساعت 7:30 شب سوار موتورهایشان شدند و به سوی آنجا راه افتادند. زمانی که وارد ساختمان شدند،چند دانش آموز را دیدند که مشغول درس خواندن بودند. اگرچه، همه آنها حدود ساعت11 از آنجا خارج شدند.

طولی نکشید که فقط همان 4 نفر در داخل ساختمان باقی ماندند. لین که خیلی خسته شده بود، پیشنهاد داد که زودتر به خانه هایشان برگردند. ولی سرایدار آنجا که برای صرف شام رفته بود، هنوز برنگشته بود و «جی» پیشنهاد کرد که تا برگشتن او همگی صبر کنند. از طرفی ، صلاح نبودکه ساختمان را خالی کنند. در نتیجه هیچ یک به پیشنهاد «جی» اعترض نکرد.

چند دقیقه ای گذشت تا اینکه ناگهان برق آنجا رفت. آنها که شوکه شده بودند، نمی دانستند شمعی داخل ساختمان وجود دارد یا نه، در نتیجه احساس استیصال و درماندگی شدید بر وجودشان مستولی گشت. بدتر از همه این بود که هنوز سروکله سرایدار ساختمان پیدا نشده بود. آنها بهتر دیدند که در سکوت به انتظار برگشتن سرایدار بنشینند. «می» با ترس و لرز گفت: «تقریبا شب از نیمه گذشته است. سرایدار می بایست تا به حال برمی گشت». بعد از مدتی صدای چندین سگ به گوششان خورد. پارس هایی که نزدیک و نزدیکتر می شدند. هر چهار نفر به وحشت افتادند و می لرزیدند. «جی» پیشنهاد داد که همگی به جستجوی شمع بپردازند ولی لین و می استقبال نکردند. آنها می خوستند داخل سالن بنشینند و منتظر بمانند.

کی هم گفت: به هیچ وجه حاضر نیستم در این تاریکی وحشتناک داخل این ساختمان به جستجوی شمع بپردازم. در این اثنا، صدای پارس سگ ها هم از مقابل ساختمان به گوش می رسید و حالا تبدیل به زوزه های هولناک شده بود. جی که نزدیک بود از فرط ترس و وحشت غالب تهی کند گفت: خوب چرا حرف نمی زنید؟ پیشنهاد خوبی ندارید؟

یک دفعه صدای زنی به گوششان خورد که می گفت: من حاضرم به دنبال شمع بگردم. هیچ یک از آنان نمی توانست تشخیص دهد که صدا از کدام قسمت سالن می آید. همگی حتم داشتند که تمام دانش آموزان آنجا را ترک کرده اند. در نتیجه از فرط وحشت زبانشان بند آمده بود. زن دوباره گفت:« نترسید». صدایش در سکوت مطلق سالن می پیچید و باعث می شد که سرمایی به اندام آن چهار نفر بیفتد.
کی تصمیم گرفت که دست دوستش را بگیرد تا کمی آرامش یابد؛ در نتیجه در تاریکی دستش را دراز کرد ولی وحشت زده متوجه شد که دستش به چیز بسیار سرد و استخوانی برخورد کرده است. آنقدر سرد بود که نمی توانست به یک انسان متعلق باشد. او که شوکه شده بود، ابتدا با صدای بلندی فریادی کشید و بعد نعره زد: فرار!!!
بعد با سرعت هرچه تمام تر پا به فرار گذاشت و دوستانش هم پشت سرش می دویدند. هنگامی که شتابزده سوار موتورهایشان می شدند، می توانستند سر و صدای بلند صدای خنده و قهقهه مشمئزکننده ای را از داخل ساختمان بشنوند. آنها از آنجایی که کلاههای ایمنیشان را داخل ساختمان جا گذاشته بودند بدون کلاه و با سرعت هرچه تمام تر به سمت شهر حرکت کردند.👻
@dastantarsnak
Rate and review:
*****
Send
Reviews (0):
Bot languages:
  • English
  • فارسی
  • Русский
  • Italiano
  • Español
  • Deutsch
  • العربية
  • Català
  • 中文
  • Čeština
  • Nederlands
  • Français
  • Hausa
  • עברית
  • Bahasa Indonesia
  • 日本語
  • 한국어
  • Bahasa Melayu
  • മലയാളം
  • Português (BR)
  • Polski
  • Türkçe
  • Українська
  • Ўзбекча
  • isiZulu
Website Language:
  • English
  • فارسی
  • Русский
  • Español
  • Deutsch
  • Nederlands
  • Português (BR)